سیب زمینی
وقتی از غربت ایام دلم میگیرد
این سیب زمینی ها هستند که دست مرا میگیرند
وقتی دل در تنگ غروب میگرید
این سیب زمینی ها هستند که مرا میفهمند
سیب زمینی ها را دوستدارم انها را دوست دارم چون
بی وفا نیستند
خاکی هستند
غررو ندارند
سیب زمینی ها را دوست دارم
چون به خاطر دوست در زمین مانده اند
نه چون سیب درختی پی سرنوشت و بلند پروازی خود
چاقو در دست میگیرم
وای من چه بیرحمم
اما میدانم سیب زمینی برای دوست از جان خود دریغ نمیکند
پوست اورا در سبد دوستانش میریزم
در سبد غوغاییس وای خدا من چه خودخواهم
میزنم دست بر سر خدا من چه مغرورم
سیب زمینی را تکه تکه میکنم با اشک
بر تابه مسی روغن میریزم
به روغن میگویم
هوای دوستم را داشته باشید او را به شما میسپارم نگذارید از شدت غم بسوزد تنهاست . خاکستر شوند و محو گردند
تکه های سیب زمینی چه غمبار سهراب میشوند
خدایا از کرده خویش پشیمانم چکنم
سیب زمینی تنهاست
به مزرعه میروم
تخم مرغی از مرغ میگیرم وای خدا دلم از سنگ است چه کنم
تخم ان مرغ بیچاره را در ظرف مسی میشکنم
از شدت ترس فریاد میزند
از ته دل میگریم خدا من چه بی رحمم
سفره ای زیر درخت سیب گسترده میکنم
ظرف سیب زمینی و تخم ان مرغ گریان را میبرم
لقمه ای میگیرم
اسمان را نگاه میکنم
نگاهم به سب های قرمز می افتند
خورشید انها را نوازش میکند
میخندند و سیب زمینی را مسخره میکنند
لقمه را بر زمین میگزارم
به سراغ درخت میروم همه سیب ها را میچینم
زمین را میکنم و انها را در زمین دفن میکنم
دیگر نمیتوانند بخندند
حال درخت سیب غمگین است
من غمگینم
اهالی سبد سیب زمینی غمگین هستند
مرغ غمگین است
روغن غمگین است همه غمگینیم
لقمه را بلند میکنم
نه نه نه
مرغ با نگاهش مرا دیوانه کرده انگار میخواهد با تمام وجود داد بزند و مرا دشنام دهد
نمیتوانم گرسنه ام اهمیتی نمیدهم
نه نه
من سیب زمینی ها را دوست دارم انها را نباید بخورم